تبليغاتX
something special


something special

بذا یکم مث خودم باشم...نه؟!

 

آن جسم فلزی و براق...

من را به سوی خود...

جذب می کند!

آن جسم فلزی را

برمی دارمش!

و با لبه تیز ش

برش کوچکی

 روی انگشت نشانه دست چپم

ایجاد می کنم

مایع قرمز رنگی

از انگشتم بیرون میزند

لب هایم را به آن نزدیک می کنم!

می خورمش!

عجب احساس خوبی است!

حس ازادی یک

نیمه شبح بودن!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:4 توسط فریماه| |

نمی دانم چرا هر وقت می خواهم برای تو بنویسم...

نتیجه کار...

یک کاغذ سپید می شود....

با یک نقطه....

اثر خودکار...!

آن نقطه منم!
که در سپیدی تو غوطه ور شده...

.......

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:1 توسط فریماه| |

دیشب خواب  کودکی هایم را دیدم

که دخترکی

با عصبانیت...

مشت های  کوچکش را به سوی من نشانه میرود....

که فریاد می کشد:

تو آرزو های من را تباه کرده ای!

...

وای به  حال من...

وای به حال به حال من!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:25 توسط فریماه| |

مترسک با ناراحتی ...

رو به ذرت ها کرد و پرسید....

چرا کلاغ ها از آغوش باز من فرار می کنند؟

ذرت ها جوابی ندادند...

اما...

مزرعه دار پیر پاسخ مترسک را...

به خوبی می دانست...

-------------------------------

م.ن:من همان مترسک کوچک هستم!

همان که هیچ وقت جواب سوالش را نفهمید!

و می ترسم از سرنوشت مقدرم!

نمی توانم دوری خنده هایت را تحمل کنم!

دیدن b.l مر به یاد تو می اندازد!

مرا عاشق خودت کردی!

عشق پنهانی من!

بعد از خواندن این متن!

کمی به خودت شک کن!

شاید خود تو باشی!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:0 توسط فریماه| |

من...

من گریه می کنم!

آرام و شمرده...

بلند و باسوز...

نیازی به دلداری کسی نیست...

نه!

نیازی به دلداری کسی نیست!

من فقط به کمک های غیبی خودم

عادت دارم!

من...

همان کسی که

خودم  از کوچه پس کوچه های

تنهایی یافتم!

همانجایی که دیگر به کسی...

امیدی نیست

خودم را....

تنها کسی که دارم!

تنها یافتم!

 

-----------------------

من نویس:

سال تحصیلی نو خوش بگذره!

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:8 توسط فریماه| |

تاحالا...

تونستی با کودک درونت مستقیما"! 

توی پرانتز جدا"!

مکالمه ای داشته باشی؟

توی پرانتز حرف بزنی...؟

امشب وقتی خواستم برای عنوان بالا متنی بنویسم

تونستیم با هم حرف بزنیم

برای اولین بار...

متن از این قرار بود...

قدم می زنم تا بیاد بیاورم...

آرام و شمرده...

قدم می زنم...

۱...۲...۳...۴!

قدم می زنم دست در دست کودک درونم...

در کوچه پس کوچه های تاریک مه آلود...

در درونم...

باور می کنی؟!

و اینجا بود که به من جواب داد!

معذرت می خوام که ادامه شو بهت نمی گم...

چون نمی خوام لذت امتحان کر دنشو از دست بدی!

توی پرانتز وقتی شروع به حرف زدن کرد...

بی اختیار و از ته قلب...

گریه می کردم!

و در آخر فقط تونستم بهش بگم دوست دارم...

جوابی نشنیدم!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:34 توسط فریماه| |

غروب خورشید بود

غروب صبح...

و جز اواز امواج دریاصدایی به گوش نمیرسید!

من بودم و تو...

هردو..

باهم...

کنار دریا

رنگ آسمان هم...

رتگ ذهن های متفکر من و تو بود!

کمی فکر کردی و گفتی:

حیف که این غروب غم انگیز خورشید هم..

به جایی نمیرسد!

به ماه نمیرسد!

ولی عجیب تر از آن اینکه ماه..

هنوزهم به نور خورشید روشن است!

به امید او!

و سپس با نگاه  ترحم بر انگیزی خورشید را بر انداز کردی و

رو به من کردی و پرسیدی نه؟!

من که هنوز هم تحمل چشم بر داشتن از افق را نداشتم گفتم!

افق را می بینی؟!

جایی که زمین و آسمان بهم میرسند؟!

و بعد خندیدم و گفتم!

خیلی قشنگ و رویایی است مگرنه؟!

شاید بخاطر همین است که بعضی ها مرغ دریایی میشوند!

تو با تعجب پرسیدی چرا مرغ دریایی می شوند!

و من گفتم:شاید برای اینکه عشق بازی زمین و آسمان

از آن بالا دیدنی تر است!

کم کم هوا تاریک شده بود و در امتداد سرخی زرد بنفش رنگ افق

ستاره ها بهم چشمک میزدند

و من دوباره خندیدم و با شیطنت بچگانه ای گفتم...

اوه..خدای من ستاره ها را ببین!

خیلی قشنگ و رویایی است مگرنه؟

خب...

 شاید بخاطر همین است که بعضی ها ستاره می شوند!

و تو باز هم متعجب پرسیدی برای چه؟!

ومن گفتم که شاید عشق بازی ماه و خورشید از آن بالا دیدنی تر است!

خندیدی و دستم را گرفتی و گفتی تا تو بامن هستی

همه چیز دیدنی تر است

چون...

من آسمانم و تو ستاره چشمک زن من...

تو افق دریایی و من مرغ عشق دریایی تو...

 من و تو یعنی ستاره های چشمک زن

یعنی مرغ عشق های دریایی...

یعنی ماه و خورشید...مگرنه؟!

و بعد هردو از ته دل باهم خندیدیم ...!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:55 توسط فریماه| |

دریا ارام و مواج...

درچشمان من طوفانی بپا بود که بیاوببین...

آن طرف دور از من...

روی موج دریا ...

روی یک کشتی بی نام ونشان...

که از او بی خبرم...

نور امیدی خزید...

شاید اینبار خود او باشد...

شایدم...

مثل همیشه قایق خالی از او...

بی خبر از همه جا امده است...

من که اینبار دلم روشن نیست...

ذهن من در گرو قایق خالی تو است...

شایدم خسته شدی خوابیدی...

چقداین فکر قشنگ شیرین است...

یاد دارم به خدا روزی را...

که تو با چشمانت قول دادی که بر میگردی...

پس چه شد ان همه قول؟!

سهم این دل خسته...

که به یاد تو در ان کلبه کوچک...

شب را صبح میکند...

صبح را شب می کند...

 قایق خالی توست؟!

نکند قایق را...

 پی من میفرستی؟!

وای اگر اینطور است.!؟

من هنوزهم از خدا متشکرم!

که چه بیخود هربار قایق خالی را...

 با گل! نزد تو باز میگرداندم!

باشد می ایم ...به خدا

و منو قایق غرق از گل سرخ

با شتاب باد رفتیم اما...

من دو متری ان طرف تر دیدم که کسی!

نام من را با دل وجان میخواند...

بیا...

ساحل انطرف دریا چقدشیرین است!

کلبه کوچک دستساز پرنسم اینبار مرا میخواند!

زندگی شیرین است!

Lonely by dcassaa.

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 15:2 توسط فریماه| |

مایک عزیزم .... سلام

دیروز که الهام بهم زنگ زد و اون خبرو داد...

یه لحظه برق از سرم پرید... باور نمیکردم!

امکان نداشت... اخه همین صبحش بود که داشتم یکی از بهترین اهنگاتو گوش میکردم...

همونی که جفتمون ازش خاطرات زیادی داریم...و بعد خودت مقایسه کن! من چجوری میتونم باور کنم؟!

حتی فکر کردن بهش هم اشکمو در میاورد.!بخاطر همینم رفتم یه گوشه ای و اونقدر گریه کردم که یه سردرد وحشتناک گرفتم....

شاید خیلیا مث من نباشن...خب حقم دارن! اوناکه مث من با تو صمیمی نبودن! اونا که باتو به کلیسا نرفتن! اونا که تورو به سختی از دست دشمنات فراری ندادن!که بفهمن که من بعد از مرگ تو یکی از رتبه دار های لیست  بهترینهامو از دست دادم...!

فقط تو یک کلمه می تونم بنویسم که عاشقتم مایکل!

می دونم که دیروزو تمامن پیشم بودی!

من احساست می کردم...مایک!

مثل همیشه!

مث بچگیهام! که همیشه ارزو می کردم که یه روز از نزدیک ببینمت! 

و خدا ارزومو به بهترین نحو براورده کرد...

ایکاش مثل بچگیهام بودمو یه بار دیگه ارزو میکردم که ببینمت که دوباره بیخبر از همه جا بیای پیشم!

نمیدونم بدون من چجوری سکته کردی و م.... اما تو قلب من همیشه زنده ای ....

دلم می خواست اون لحظه کنارت بودم.... ایکاش تو بهشت ببینمت...

میدونم که الان هم... موقع نوشتن این نامه  کنارمی...

ولی حسرتم از اینه که چشم بصیرتم دیگه به روی حقیقتی مثل تو... بسته شده!

ازت خواهش میکنم که بازم به خوابم بیای!که بازهم باهم به گردش بریم ...به کلیسا...به خونه قدیمیه مادرجونم اینا...

می دونکم که چقدر نامردم.... اینقدر ازت بی خبر شدم... که بی صدا ....که اهسته مثل یه ماهی کوچولو تشنه در قلب اقیانوس مرد!

بعضیا بهم میگن که تو ادم خوبی نبودی! ناراحت نشو عزیزم!بعضیا بیخود میکنن!من به سختی با این حرفشون مخالفت میکنم!

نمیذارم که پاکی قشنگت با این حرفا زیر سوال بره!کی بود که اون همه به بچه های بی سر پرست کمک می کرد...؟

کی بود که با وجود اون همه  بی ایمانی های اطرافش  اهنگ     ”    

give thanks too allah

رو خوند؟!ناراحتی نه؟!عیبی نداره!منم مثل تو درک نشدنی ام....!و فقط خداست که به ذات منو تو به درستی راه داره!

و من می دونم که بهشتی هستی...!

امیدوارم  که روزی به بهشت بیام و پس ا سالها بازهم ببینمت.!

کسی که همیشه و همیشه دوست داره!

باعشق... تدی!

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:6 توسط فریماه| |

باز نمودم چتر را...این هوا بارانیست

عشق گمگشته من...سالهاست پنهانیست

برکنار باغچه...می روم آهسته

چتر اندوهم را...میکنم من بسته

بر کنار گل سرخ...می نشینم آرام

سفره ی دل را من...می کنم بحر کلام

همنشین من باز... می شود یک گل سرخ

وصدا ی من باز... می شود ناله ی مرغ

می برد باد صبا...شعر عشقم تا دور

میشوم آهسته...مثل باریکه ی نور

رهگذر می آید...می رود آهسته

بر کنار باغچه...می نشیندخسته

وگل سرخ امید... بر دلش می خواند

رهگذر می خندد...رهگذر می ماند

باز گشتم ز سفر...مثل برق و مه و باد

دیدم رهگذرم... زنوایم شده شاد

رهگذر من رادید...چشم هایم شد مات

رهگذر شادی را ...زود بردش از یاد

باران می بارید...صورتم نم گون بود

این...باران که نبود...اشک شوق من بود

رهگذر زود برخاست...کرد قامت را راست

چتر اندوهم را... کرد با دستش باز

چتر را دستم داد...رفت با سرعت باد

در دلم غوغا شد...بی صدا کن فریاد

گشت بال روحم... زعبورش خسته

روح من پرواز کرد...بی صدا...آهسته

رهگذر آرام باش...

تو نترس و شاد باش

دل من غربتی است...

دلم از جنس خداست

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:45 توسط فریماه| |


Design By : Night Skin